تمام مظالب نوشته شده توسط : مهدی عرب عامری

درباره مهدی عرب عامری

خواستم روش‌های شکسته شدن یک انسان را بنویسم هر چه گشتم دیدم که برای شکستن یک انسان به تعداد انسان‌های این کره خاکی‌ راه و رسم وجود دارد. هر کدام به فراخور شدت و حدت خاصی دارند. اما راهی وجود دارد که مو لای درزش نمی‌رود. انسان را چنان می‌شکند که هیچ بندزنی هم نمی‌تواند جفت و جورش کند. طوری می‌شکند که انسان هزار تکه می‌شود. هر تکه‌اش هزار تکه دیگر. نمی‌دانم چه اسمی برایش بگذارم اما کمی توصیفش می‌کنم. کوتاه و مختصر.

نیمه شب، چشم‌هایم از کم‌خوابی التماس می‌کرد «بلند شو برو بگیر بکپ. ویرایش این داستان لعنتی رو بزار برای فردا. تهش تو که پخی نمی‌شی. امروز و فردا هم ندارد قرآن خدا غلط نمیشه». با خودم گفتم پیش از اینکه بروم سرم را روی بالش بگذارم یک سری به چند سایت خبری بیندازم. ببینم اوضاع مملکت دست کیست. اولیش ایسنا بود. شوکه شدم. باورم نشد. رفتم چند سایت دیگر. آخرش هم توییتر. حتی دست به دامن اینستاگرام شدم. همه جا «ظریف استعفاء داد» تو چشم می‌زد. چشم‌هایم یادشان رفت که خوابشان می‌آید. انگار نر و ماده سیلی خورده باشند، خواب از سرشان پرید. پیگیر شدم ببینم چرا این اتفاق افتاده است و جریان چیست؟ چشمم به تصویر دیدار بشار اسد با روحانی افتاد. حاج قاسم سلیمانی را که دیدم دستگیرم شد امشب از کجا آبستن حوادث شده است. خنده‌ام گرفت. تلخی خنده را روی لب‌هایم ماسید. یک لیوان شیر سر کشیدم اما توفیری نداشت که هیچ، تلخی همراه با شیر در جانم فرو رفت.

بعد از حدود هشت سال این کتاب از گوشه کتابخانه بیرون آمد و ورق خورد. خوانده شد. چرا این همه مدت انتظار کشید؟ آیا حکمتی در آن است؟ شاید می‌خواست بگوید که انتهای این راه مرگ است. شاید می‌خواست بگوید انتهای یک عشق آتشین چیزی جز فنا شدن نیست. شاید می‌خواست بگوید نیست شدن تنها […]

مگر نه اینکه مرگ حق است. مگر نه اینکه حق طلب کردنی‌ست. مگر نه اینکه حق را باید به صاحبش بازگرداند. مگر نه اینکه حق را اگر صاحبش نخواست می‌تواند نبخشد. پس چرا حق مرگ را از انسان‌ها دریغ کرده‌اند. چرا حکم داده‌اند که مرگ خودخواسته گناه کبیره است. قتل نفس است. چرا سرشت انسان را به گونه‌ای طرح زدند که از مرگ خود خواسته شرم و ترس دارد. چرا اصلا نیازی به خودکشی. اگر مرگ حق است چرا نباید از جناب عزرائیل طلبش کرد. واپس گرفتش. در شبی پیش از مرگ با او قرار گذاشت که تا صبح بر بالین حاضر شود و بی‌درد نفس را بند آورد. چرا باید برای مرگ هم انتظار داشت. التماس کرد.

دیشب فرصتی دست داد که مراسم اختتامیه جشنواره فجر، سی و هفتمین جشنواره فجر را تماشا کنم. شاید برای من که هیچ فیلمی از این جشنواره را ندیده بودم هیجانی اگر داشت تنها به خاطر نام‌ها بود و نه فیلم‌ها. شاید بیشتر از همه چیز دلم می‌خواست بدانم که در نهایت سیمرغ آنقدر خوش‌اقبال است که دست‌های نصیریان لمسش کند یا همچنان باید در سودایش بسوزد. نشستم و دیدم. دیدم و کیفور شدم از صراحت کلام گوهر خیراندیش که به زیبایی از بندی که به پای احساسات انسانی افتاده است، گلایه کرد. از فتوایی که حبیب احمدزاده صادر کرد دلم خنک شد و لبخند زدم. آن هم در روزهایی که لبخند زدن کار راحتی نیست.

بعضی خانه‌ها که خراب می‌شوند فقط خانه‌ای ویران نشده است. انسانی خراب می‌شود. انسانی ویران می‌شود. جسمی بی جان می‌شود. هر ستونی که می‌شکند، استخوانی خرد می‌شود. هر خشتی که فرو می‌ریزد تکه‌ای از جان فرو می‌ریزد. هر پنجره‌‌ای که در می‌آید، چشمی نور خویش از دست می‌دهد. بعضی‌خانه‌ها فقط خانه نیستند. کعبه هستند. کعبه‌ای که در آن امید طواف می‌شود. بعضی خانه‌ها فقط خانه نیستند. خورشید آرزوی انسانی هستند. آن خانه‌ای که هر بار از کنارش رد می‌شودی قلبت آتش می‌گیرد، نفست بند می‌آید، دست و پایت فرمان نمی‌برد، آن خانه فقط خانه نیست. آنجا قلب آدم است. جایی که اگر نتپد مرگ تو را فرا می‌گیرد.

امروز راه افتادم داخل انقلاب و به چند کتاب فروش سر زدم. از ایشان خواستم که چند جلدی نوبرانه در اختیارشان قرار دهم که به مشتریانشان هدیه دهند. اصلا تو بگو جایزه. سه چهارتایی نپذیرفتند. یک کتاب فروشی هم بیشتر از ۱۰ جلد قبول نکرد. دلیلش هم کمبود جا بود. البته با همین ده جلد هم مرا سپاسگزار خودش کرده است. اما کتابفروشی انتشارات جاویدان برخورد زیبایی داشتند. حدود ۳۰ جلد نوبرانه را از من پذیرفتند. وقتی تصور می‌کنم که احتمالا چهل نفر دیگر نوبرانه‌ی فصل‌های عاشقی را ورق می‌زنند. سرخوش می‌شوم. البته شرایط بدنی هم پس از اهدای خون هم در این سرخوشی بی‌تاثیر نیست.