مگر نه اینکه مرگ حق است. مگر نه اینکه حق طلب کردنی‌ست. مگر نه اینکه حق را باید به صاحبش بازگرداند. مگر نه اینکه حق را اگر صاحبش نخواست می‌تواند نبخشد. پس چرا حق مرگ را از انسان‌ها دریغ کرده‌اند. چرا حکم داده‌اند که مرگ خودخواسته گناه کبیره است. قتل نفس است. چرا سرشت انسان را به گونه‌ای طرح زدند که از مرگ خود خواسته شرم و ترس دارد. چرا اصلا نیازی به خودکشی. اگر مرگ حق است چرا نباید از جناب عزرائیل طلبش کرد. واپس گرفتش. در شبی پیش از مرگ با او قرار گذاشت که تا صبح بر بالین حاضر شود و بی‌درد نفس را بند آورد. چرا باید برای مرگ هم انتظار داشت. التماس کرد.

خب همه که قدرت آسوده کردن خود را ندارند. بعضی‌ها تقدیرشان ترس است. لرزش پاست به زیر طناب دار. لرزش دست است به وقت نزدیکی قرص برنج به لب. لزش همه وجود به وقت رگ زدن. همه که شجاع نیستند. چرا باید حق مرگ برای شجاعان باشد و ما ترسوها از آن جز حسرتش عایدی نداشته باشیم. این چه حقی‌ست که هزاران اما و اگر برای نهاده است. 

نگویند حق، بگویند نعمت. مانند خیلی از نعمت‌ها فقط برای بنده‌های نظر‌کرده است. برای از ما بهتران. برای خوشبختان. یا دست کم تعریف از حق را عوض کنند که این تعریف برازنده مرگ نیست. به آنکه نمی‌خواهدش تحمیل می‌شود. از آنکه آرزویش را دارد دریغ می‌شود. چرا؟ به کدامین منطق. آمدنمان که با ما نبود. حاصل شهوتی بود که گسیل شد. دست‌آورد خودخواهی. معجزه احتمالات. دست کم رفتنمان با خودمان باشد. این کمترین حقی‌ست که می‌توان برای یک انسان قائل شد. این کمترین در مقابل تاوان زنده بودن و زندگی‌ست. 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *