به خودم توصیه می‌کنم شاهکارهای هر نویسنده، آخرین اثری باشد که از ایشان می‌خوانم اما همیشه این توصیه را نادیده می‌گیرم و اول کار می‌روم سراغ شاهکارها. اولین اثری که از همینگوی خواندم «پیرمرد و دریا» بود آن هم دو بار که یکی از آن دفعات با ترجمه استادانه نجف دریابندری بود. بعد از آن هم چندین داستان کوتاه از این بزرگوار خواندم تا چند روز پیش که شرایطی دست داد بروم سراغ «واع با اسلحه».

تا پیش از خواندن این رمان گمانم بر این بود که جناب همینگوی حذف قصه از داستان را تنها در داستان‌های کوتاهشان لحاظ فرمودند اما با خواندن وداع با اسلحه حسابی شگفت‌زده شدم. قصه در رمان عنصری کشنده است و مخاطب را وادار می‌کند که رمان را ادامه دهد و همراه نویسنده صفحات طولانی پیش‌برود. خصوصیت داستان کوتاه از جمله کوتاهی آن این امکان را به نویسنده می‌دهد که داستان خود را خالی از قصه روایت کند. در این شرایط خواننده با مشاهدات راوی سروکار دارد. حتی گاهی نوسینده چنان بر مشاهدات تاکید می‌کند که از نفوذ در ذهن شخصیت‌های داستان می‌پرهیزد. جناب همینگوی در این زمینه به درجه استادی رسیده‌اند. برای درک بهتر زدودن قصه از داستان بد نیست داستان «اردوگاه سرخپوستی» ترجیحا با ترجمه احمد گلشیری مطالعه شود. این سبک، از مهارت‌های روزنامه نگاری نشات گرفته است که همینگوی هم به واسطه تجربه در این زمینه به نحوه احسن از عهده آن بر آمده است.

وداع با اصلحه

اما این سبک در رمان چالش بزرگی است. همراه ساختن خواننده در ۴۰۰ صفحه بدون قصه و صرفا با بیان مشاهدات راوی، هر چند جذاب و استادانه کار بسیار سختی است و ریسک این را دارد که در هر لحظه خواننده کتاب را ببندد و برود سراغ کتاب و کاری دیگر. در وداع با اسلحه عنصر وجودی قصه جز در چند فصل از چهل و یک فصل رمان بسیار کمرنگ و گاها حذف شده می‌باشد. فصل‌هایی که از نظر قصه بسیار پررنگ هستند مربوط می‌شود به درمان جراجت پای «فردریک هنری»، فصل‌های مربوط به عقب نشینی، فرار به سوئیس و فصل آخر که مربوط زایمان «کاترین بارکلی» است. البته شاید باشند عزیزانی که معتقد باشند که همین حد از قصه برای این رمان کفایت می‌کند. تنها نکته‌ای که در این مورد می‌توان گفت این است که اگر خواننده‌ای  در بعضی قسمت‌های رمان ازجمله پس از ورود فردریک و کاترین به سویس کتاب را کنار می‌گذاشت همچنان یک رمان کامل را خوانده بود. درست است که فصل انتهای رمان از جهات مختلف و به طور خاص محتوا، کم‌نظیر است اما در نقاط مختلف دیگر این رمان می‌شود فرض کرد که به انتهای رمان رسیدیده است.

حال اینکه چه شده است که این رمان با این خست در قصه‌پردازی در چندین لیست معتبر جز ۱۰۰ رمان برتر تاریخ ادبیات جهان می‌باشد نیاز به توجه به دیگر ویژگی‌های این رمان دارد. اینکه این داستان با تجارب واقعی همینگوی تنیده شده است غیر قابل انکار است. همینگوی همان آمریکایی حاضر در ارتش ایتالیاست. این مهم باعث شده است که توصیفات و مشاهدات داستان چنان واقعی و ماهرانه بیان شود که باورپذیری داستان برای خواننده بسیار سهل باشد. همین امر باعث شده است که جزئیات زیبایی در مشاهدات راوی وجود داشته باشد که باعث جذابیت زبان نویسنده شده است. این به معنی کمرنگ کردن مهارت‌های همینگوی در نوشتن نیست که اتفاقا جز نقاط بارز توانایی اوست که می‌تواند عناصر تجربه خود را چنین فصیحانه بیان کند. بد نیست توجه کنیم که همینگوی با سودای پرشدن از تجربه برای نوشتن از آرامش آغوش خانواده جدا شد و راهی جنگ شد.

 گفتگوها از نقاط بارز در این رمان هستند. که البته به نظر می‌رسد دیالوگ‌های این رمان در بعضی فصول شاهکار و بعضی از قسمت‌ها دیالوگ‌های نه چندان قدرمتند و بعضا ضعیف هستند. البته این موضوع با توجه حجم رمان و دیالوگ‌های خیلی عجیب نیست که در بعضی قسمت‌ها از قدت کافی برخوردا نباشد.

اما یکی از بارزترین و از نظر اینجانب بارزترین وجه این رمان محتوای داستان می‌باشد که در فصل آخر به اوج خود می‌رسد. وداع با اسلحه یک اثر ضد جنگ است. بدون بزرگنمایی اثرات منفی جنگ خواننده را همراه با فردریک در گریز از جنگ به آگاهی می‌رساند و در نهایت از مهلکه همراه با کاترین می‌گریزند. اما اثرات جنگ دست از سر آنها بر نمی‌دارد. بی هیچ تاکیدی توسط نویسنده، مرگ کاترین و پسر داخل رحمش در ذهن خواننده نشانه‌ای از اثرات جنگ است که حتی در خارج از دایره آن با متاثرانش همراه است. همینگوی در انتهای آخرین فصل وداع با اسلحه مدعی می‌شود که اثرات جنگ حتی می‌تواند بی‌آنکه درک شود بر زندگی انسان اثر بگذارد و او را به مرز ناامیدی بکشاند.

در انتها پیشنهاد می‌شود ضمن احترام به تمام ترجمه‌های موجود از این اثر، ترجمه نجف دریابندری که توسط انتشارات نیلوفر منتشر شده است را تجربه کنید.

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *