همینگوی:

«هر چند گاوبازی یادگار دوران گلادیاتورهای میدان کلوزیوم شهر رم است اما نیاز به توضیح ندارد که ورزش نیست، هیچ وقت ورزش نبوده است. بلکه تراژدی است، آن هم تراژدی بزرگ. و تراژدی در واقع، مرگ گاو است»

شاید داستان‌های همینگوی به واسطه زبان روزنامه‌نگاری‌اش، بیشتر از نویسندگان دیگر برگرفته از تجارب شخصی است. ردپایش چنان در بعضی از داستان‌هایش می‌درخشد که نمی‌توان نادیده‌اش گرفت. شاید وداع با اسلحه از این حیث شاخص باشد اما شکست ناخورده نیز در همین زمره طبقه‌بندی می‌شود. شاید اغراق نباشد اگر سفارش شود که برای درک بهتر و حظ بیشتر از کتاب‌های همینگوی باید سرگذشت زندگی‌اش را مطالعه کرد، حتی اگر روزنامه‌وار.

حضور همینگوی در اسپانیا همزمان با جنگ داخلی این کشور، علاقه وافر به این کشور چنان که اسپانیا را وطن دوم خود خواند و دلدادگی قابل تامل او به گاوبازی دست به دست هم داد که در داستان شکست ناخورده به موضوع گاوبازی بپردازد. البته شاید صحیح‌ باشد که گفته شود از گاوبازی برای بیان دغدغه‌های خویش مدد گرفت. همین علاقه به گاوبازی موجب همنشینی و مصاحبت او با گاوبازان مشهوری از جمله سیدنی فراکلین شد. تماشا و مطالعه مسابقات گاوبازی او را چنان، دست‌کم در تئوری، به مهارت در گاوبازی رسانده بود که سیدنی جایی در مورد همینگوی می‌گوید:

«… در عین حال نکته‌هایی را برای من تعریف می‌کرد که خود من از آنها بی‌خبر بودم. مثلا یکی از کارهایی که بعضی گاوبازها در آن بسیار مهارت داشتند این بود که دستمال سفیدی در بالای نیمتنه‌شان قرار می‌دادند و می‌گذاشتند شاخ گاو طوری از کنار سینه آنها عبور کند که دستمال سفید را با خود بیرون بکشد و ببرد و در هوا رها شود …»

آشنایی همینگوی به گاوبازی و توانایی نویسندگی او در هم آمیخت و باعث شد که توصیف‌ او از مسابقه گاوبازی در شکست ناخورده چنان دقیق و فصیح باشد که خواننده این داستان خود را در میدان گاوبازی مادرید بیابد و همراه با گاوباز هیجانات مبارزه با گاو وحشی را تجربه کند.

گاوبازی

گاوبازی

قابل ذکر است که علاقه همینگوی به گاوبازی محدود به این داستان نمی‌شود. او در کتاب مرگ در بعد از ظهر به طور مفصل به گاوبازی پرداخت و در مورد آن می‌نویسد.

شکست ناخورده داستان گاوباز کهنه‌کاری به نام مانوئل گارسیا است که پس از مرخص شدن از بیمارستان برای ادامه کار در مسابقات گاوبازی به گرداننده این مسابقات، رتانا، مراجعه می‌کند. او که روزگاری گاوباز بزرگی بوده است، حالا دیگر مورد توجه رئیس قرار نمی‌گیرد و با رقم ناچیزی برای یک مسابقه گاوبازی شبانه کم اعتبار و دست چندم، به کار گماشته می‌شود.

مانوئل بر دیوار اتاق رئیس، سر گاوی که چند سال پیش برادرش، آنتونی گارسیا را کشته بود می‌بیند. این صحنه هویت خانوادگی او را که با این شغل درآمیخته، آشکار می‌کند.  شاید همین تصویر خواننده را نسبت به عاقبت او بدگمان یا نگران می‌کند.

در فضاسازی ابتدای داستان، مانوئل به عنوان نمادی از طبقه اجتماعی خاصی معرفی می‌شود که اعتبار خویش را از دست داده‌ و برای زنده‌ماندن حاضر می‌شود هر خطری را، حتی در ازاء مبلغی ناچیز به جان بخرند. خطری را که دیگرانی که حالا ارج و قربی دارند، بابتش بیش از بیست‌ برابر او مواجب می‌گیرند. چیزی که عیان است، مانوئل این تبعیض و کار پر خطر را به هر کار دیگر ترجیح می‌دهد. او در سودای احیاء غرور از دست رفته خویش و شاید خانواده خویش می‌باشد. او خود را یک گاوباز می‌داند و انجام هر کاری غیر از آن را بی‌آنکه همینگوی بر زبان او بچرخاند، ننگ می‌شمارد.

در مقابل مانوئل، رتانا، گرداننده مسابقات گاوبازی، پشت میز، زیر سر گاو کشنده برادر مانوئل نشسته است. او به وضوح گاو و گاوباز را استثمار می‌کند، برای پرکردن جیب خویش. کسی  که تصمیم می‌گیرد چه کسی لیاقت شرکت در چه مسابقه‌ای را دارد. کسی که تعیین می‌کند هر گاوباز چه سطح اجتماعی دارد. شاید با کمی اغراق اوست که زمینه مرگ قهرمان‌ها را می‌چیند. کسی که چه با شکست، چه با پیروزی گاوباز، پیروز خواهد بود.

همینگوی بر خلاف اینکه گاوبازی و مرگ گاو را یک تراژدی می‌داند، در این داستان چهل و چند صفحه‌ای، ترحم خواننده را در مورد گاو بر نمی‌انگیزد. حتی شاید بتوان مدعی کرد که در نقطه مقابل گاو وحشی ایستاده است. گاو را تصویر می‌کند در مقابل انسانی توسری خورده اما مبارز و مغرور. پیروزی گاو، تراژدی زندگی یک گاوباز را کامل خواهد کرد و پیروزی گاوباز، غرور و جایگاه از دست رفته‌اش را به او بازمی‌گرداند. در این شرایط شاید چاره‌ای برای خواننده نمی‌ماند که جانب گاوباز را بگیرد. البته باید توجه داشت که در این جدال همینگوی به صورت زمخت به جانبداری از گاوباز نمی‌پردازد، بلکه با وصف آنچه می‌بیند، آن هم بدون غلو و با پرهیز از اغراق، خواننده را ملتفت جدالی می‌کند بین یک مرد و سرنوشت خویش. بی‌آنکه در حقارت و سرخوردگی مرد چیزی عیان بگوید و بر بی‌رحمی سرنوشت تاکید کند، خواننده را وا می‌دارد که در طول جدال، نگران مانوئل باشد.

یکی دیگر از نمادهای این داستان، خبرنگار یا به قول داستان «جانشین مفسر ورزشی روزنامه ال‌ارالدو» است که حتی بی‌آنکه نیاز باشد از عبارت «بی‌حوصلگی» استفاده شود، از متن گزارشش محرز است که از سر رفع تکلیف در میدان مسابقه حاضر شده است. آنقدر بی‌حوصله که در نهایت هم گزارش را نیمه رها می‌کند و ترجیح می‌دهد بقیه آن را از متن روزنامه‌های صبح استخراج نماید. طعم طعنه همینگوی به این شخصیت کاملا هویدا است. شاید مخاطبش روزنامه‌های اسپانیا و یا جامعه خبری جهان به واسطه سیاست‌شان در قبال جنگ داخلی اسپانیا باشد. شاید هم طبقه روشنفکر جامعه را هدف قراداده است. برای درک درست این فرضیات باید آگاهی مناسبی از شرایط مطبوعات آن دوره داشت. هر چه هست این شخصیت از آن جهت برجسته می‌باشد که هم‌صنف نویسنده داستان است. شاید اگر نویسنده داستان کسی دیگری بود این احتمال وجود داشت که او به خویش طعنه می‌زند اما با توجه به شخصیت مغرور همینگوی، این فرض رنگ می‌بازد.

بار بسیاری از داستان روی دوش دیالوگ‌هاست. دیالوگ‌هایی لایه‌لایه که برای درک درست داستان نیاز است در آنها عمیق شد و آنها را کاوید. تنها برای شاهد مثال به آخرین دیالوگ‌های داستان که در درمانگاه، هنگامی که مانوئل روی تخت آماده‌اش می‌کنند برای عمل جراحی، می‌پردازم. جایی که مانوئل به دوست و همراه نیزه‌اندازش زوریتو می‌گوید

-کار من حرف نداشت. چیزی که بود شانس نمی‌آوردم. همین و بس.

و ادامه می‌دهد

-کار من حرف نداشت. سنگ تمام گذاشتم.

و ادامه می‌دهد

-سنگ تموم نذاشتم، مانوس؟

تاکید مانوئل برای گرفتن تایید از دوستش، آن هم زمانی که گاز بیهوشی را در ریه‌هاش فرو می‌برد، نشان از استیصال، درماندگی و نیاز دارد. نیاز برای اینکه تاییدش کنند که او هنوز هم گاوبازی قهار ‌است و اگر پیروزی‌اش در این مبارزه همراه با زحمت فراوان بوده تنها به دلیل بدشانسی بوده، نه به این سبب که او از دوران اوجش فاصله گرفته است. این نیاز به تایید را همینگوی بی‌آنکه به صورت مستقیم بیان کند و با پرهیز از صفت و قید و تنها با کمک دیالوگ‌هایی قابل باور، بیان می‌کند.

طنزی تلخ در نام داستان نهفته است. شکست ناخورده یا در ترجمه‌هایی دیگر شکست ناپذیر، قهرمانی را در ذهن متواتر می‌کند اما چیزی که خواننده با او روبرو می‌شود مردی است که به تازگی از بیمارستان رها شده است. گاوبازی هم که گذرش به بیمارستان افتاده باشد یعنی در جنگ با گاو شکست خورده و از بخت خوش قسر در رفته است. حتی اگر گاو را هم در مبارزه کشته باشد نمی‌تواند با افتخار از فتح شادمانی کند. زیرا با پاهای خویش از میدان بیرون نرفته است. همانگونه که نعش گاو را بر دوش قاطر‌ها از میدان بیرون کشیده‌اند، هیکل او هم بر دستانی از میدان خلاصی یافته است. دیگر وجه تلخ این نام، فراموش و عدم استقبال از این قهرمان شکست ناخورده است. حتی در میدان هم مردم از تشویق او دریغ می‌کنند و به زحمت برای او هورا می‌کشند. حتی کار به جایی می‌رسد که بطری به سمتش پرتاب می‌کنند.

در نهایت هم مانوئل باز می‌گردد به جایی که از آنجا آمده است، بیمارستان. باوجود اینکه شاید خواننده اراده‌اش را در مبارزه با گاو تحسین نماید اما نمی‌تواند از او قهرمانی شکست ناخورده بسازد. حتی اینبار در بازگشت دوباره او به میدان با دیده تردید می‌نگرد. بعید نیست خواننده هم مانند رتانا متقاعد شود که دوره مانوئل گذشته است.

این داستان توسط انتشارات نگاه در مجموعه بهترین داستان‌های کوتاه ترجمه احمد گلشیری و نشر درنا،  ترجمه م‍رس‍ده‌ ب‍ص‍ی‍ری‍ان‌، ه‍م‍ای‍ون‌ ح‍ن‍ی‍ف‍ه‌ون‍د م‍ق‍دم‌ با نام  شکست ناپذیر منتشر شده است. 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *