بعد از حدود هشت سال این کتاب از گوشه کتابخانه بیرون آمد و ورق خورد. خوانده شد. چرا این همه مدت انتظار کشید؟ آیا حکمتی در آن است؟ شاید می‌خواست بگوید که انتهای این راه مرگ است. شاید می‌خواست بگوید انتهای یک عشق آتشین چیزی جز فنا شدن نیست. شاید می‌خواست بگوید نیست شدن تنها مقصد عشق‌های واقعی‌ است. کسی نمی‌داند چه قصدی داشت اما رسوب کرد در سلولهای خاکستری ذهن. ماندگار شد.

روزی که ورتر عاشق می‌شد نمی‌دانست روزی باید تپانچه مرگ خویش را از معشوق بگیرد. اما همه که سعادت ورتر را ندارند. اینکه جام زهر از دست معشوق بگیری لیاقتی می‌خواهد که در طالع هر کس نیست. گاهی چاره‌ای نیست و باید خود دست به کار شوی. گاهی باید از لطف معشوق بگذری. ناامید شوی. هر چند ناامیدی از لطف معشوق خود مرگ است اما گاه چاره نیست.

ورتر خوشبخت‌ترین عاشق ناکامی است که من می‌شناسم.

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *