«۲۵ اوت ۱۹۸۳» داستانی کوتاه از بورخس است که اسدالله امرایی همراه با تعدادی دیگر از داستان‌های کوتاه آمریکای جنوبی، انتخاب و ترجمه کرده و توسط انتشارات افراز در کتابی با عنوان «زن وسطی» منتشر شده است. داستان در فضایی  فراواقع‌گرایانه و خیال‌اندود روایت می‌شود اما چنان آمیخته با واقعیت است که می‌تواند خواننده را در تشخیص واقعیت و خیال دچار تردید کند و اگر اصراری برای غلبه بر تردید خود نداشته باشد، حظ بیشتری از داستان خواهد برد. داستان ماجرای ملاقات بورخس با بورخس است. داستان با نظرگاه اول شخص بیان می‌شود. یکی از بورخس‌ها که جوانتر است راوی داستان می‌باشد.

«اسم من خورخه لوئیس، روى صفحه ثبت نام مسافران نوشته شده بود و‏ جوهر آن هم هنوز کاملا خشک نشده بود.‏»

زن وسطی

زن وسطی

همین جمله آغازین، برای اینکه خواننده را آگاه کند که این داستان در مورد بورخس است، کفایت می‌کند. این شروع، فریاد می‌زند که خواننده با یک داستان معمولی سر و کار ندارد و ناگزیر باید شانه‌ها را عقب دهد و خواب از سر بیرون کند و با تمام وجود داستان را پی بگیرد.

دومین ضربه داستان با این توصیف نواخته می‌شود.

خودم را دیدم!‏ طاقباز روی تخت آهنى کوچک دراز کشیده بودم. پیرتر بودم و جا افتاده‌تر و نحیف‌تر. چشم‌ها در چشمخانه گم شده بود. صدایش به گوشم رسید.‏ صداى واقعی من نبود. به صدایى شباهت داشت که غالبا در مصاحبه‌هاى ضبط شده‌ام مى‌شنوم ، صدایى یکنواخت و ملال آور.‏

تا پیش از این بند بدون اینکه بورخس اغراق در توصیف فضایی که اتفاقات در آن جاریست داشته باشد، فضایی مرموز و شاید کمی وهم‌انگیز ترسیم کرده و خواننده را آماده ساخته است که با بند فوق روبرو شود. جایی که درمی‌یابد بورخس شخصیت اصلی داستان که از قضا همنام نویسنده است، خودش را می‌بیند آنهم پیرتر و زارتر از اکنون خویش. بازی با فضای شنیدن صدای بورخس پیر یکی از تصویرسازی و توصیفات بارز این داستان می‌باشد که هر کسی صدای ضبط شده خود را شنیده باشد به شگرف بودن تجربه آن معترف خواهد بود. بورخس در بندهای بعدی به نحوی موجز و موثر که خواننده را بیشتر هیجان‌زده نماید، عیان می‌کند که داستان در مورد ملاقات بورخس ۶۱ ساله که روای داستان است با بورخس ۸۴ در تاریخ ۲۵ اوت ۱۹۸۳ در اتاق شماره ۱۹ یک مهمانخانه می‌باشد.

با توجه به دیالوگ‌ها و با در نظر گرفتن آگاهی و اشراف بورخس ۸۴ ساله نسبت به راوی، می‌توان اطمینان داشت که بورخس نویسنده این داستان را حوالی ۲۵ اوت ۱۹۸۳ نوشته است. یعنی سه سال پیش از مرگ. 

در ادامه، کنش‌هایی بین بورخس‌ها بر سر بورخس بودن سر می‌گیرد. همینطور بر سر مالکیت خیال. هر یک مدعی می‌باشد که بورخس است و خیالی که منشاء داستان می‌باشد از آن اوست و دیگری زائیده تخیلات می‌باشد. هر چند در ادامه مشخص می‌شود که بورخس بودن چندان فخر ندارد که بر سرش نزاع صورت پذیرد.

”من بورخس هستم که اسم تو را توى دفتر ثبت نام مسافرها دیدم و به این اتاق آمدم.“‏
‏”بورخس! منم که در “کایه ماییو” در حال احتضارم.“‏

خورخه لوئیس بورخس

خورخه لوئیس بورخس

بورخس ۸۴ سال با اشرافی که نسبت به ۲۳ سال از عمر طی نشده بورخس جوانتر دارد، راوی را به چالش می‌کشد. راوی در ادامه می‌پذیرد که خیال و شاید داستان برای بورخس در حال احتضار است اما از بورخس بودن خود پا پس نمی‌کشد. حتی مدعی می‌شود که تمام این خیال را ثبت می‌کند و سعی می‌کند تمام اتفاقاتی که بورخس ۸۴ ساله به او وعده داده است را در آینده تغییر دهد. اما پیرمرد ۸۴ ساله خیالش از بابت آینده و قدرت تقدیر آسوده است.

”فراموش نمى‌کنم و فردا در اولین فرصت آن را روى کاغذ مى آورم.“‏

”نه، در عمق ضمیرت ته‌نشین خواهد شد ، وراى موج رؤیاها. وقتى آن را مى‌نویسى باورت خواهد شد که داستانى خیالى مى‌نویسى. فردا نخواهد بود. چند سال فرصت دارى و باید صبر کنى.“‏

در دیالوگ فوق بورخس ۸۴ ساله وعده نوشتن داستان ۲۵ اوت ۱۹۸۴ را به راوی می‌دهد و به او تاکید می‌کند که نمی‌تواند آینده‌ را تغییر دهد. این خود نشانه‌ای از این است که بورخس در سن ۸۴ سالگی این داستان را نوشته است. وقتی که تجربه‌ چاپ کتاب به اسم دیگری و تشدید عارضه بینایی را پشت سر گذاشته است.

به نظر می‌آید بورخس ۸۴ ساله اگر می‌توانست تمنا داشت که بورخس نباشد. در تمام زمانی که نشانه‌هایی را برای راوی بیان می‌کند تا به او نشان دهد که خیلی هم برای بورخس بودن اصرار نداشته باشد، نشانه‌های ناامیدی و ناراحتی در جملات او موج می‌زند و درنهایت در گفتگوی ذیل به وضوح از اینکه در حال احتضار است به بورخس ۶۱ ساله فخر می‌فروشد.

از سر لج گفتم: “راستى، مطمئنى که به زودى مى ‏میرى؟“

گفت: “بله! آرامشى گوارا و راحت جانى حس مى‌کنم که ییش از این‏ نمى‌شناختم. نمى‌توانم براى تو توضیح بدهم. براى آنکه بفهمى باید تجربه ‏کنی. چرا از حرف‌هایی که مى زنم اینقدر آزرده شده‌اى؟“‏

”آخر ما خیلى به هم شباهت داریم. من از قیافه تو که کاریکاتور من‏ است، بیزارم. از صدای تو که تقلید ناشیانه صداى من است حالم به هم‏ مى خورد. از جمله‌پردازى‌هاى دلجویانه ات که مال من است بدم مى آید.“‏

دیگرى گفت: “من هم همین طور. به همین دلیل هم تصمیم گرفته‌ام خودم را بکشم.“‏

این دیالوگ‌ها نشان می‌دهد که مرگ بورخس ۸۴ سال یک مرگ خودخواسته است که شاید بتوان گفت آرزویی است که بورخس نویسنده،  سه سال بعد آن را با خود به گور می‌برد. می‌توان پنداشت که قسمتی از این ناامیدی برمی‌گردد به نابینایی بورخس و شاید تعدد نامزدی او برای برنده شدن اسکار و عدم دستیابی به آن هم بی‌تاثیر نبوده است. اما می‌توان تصور کرد که بورخس از یک جایی به بعد به پرسشی بدون جواب رسیده است. پرسشی شبیه به «که چه شود؟». این ناامیدی که می‌تواند ناشی از عوامل مختلف باشد در جملات ذیل که از زبان بورخس ۸۴ ساله بیان می‌شود، شاهدی بر روحیات نویسنده است. چیزی که می‌توان از آن مطمئن بود، ریشه‌ ژرف و محکم این اعتقادات است که باعث شده فردی موفق مانند بورخس هم زندگی را به زندان و هم مرگ را به فرار از زندان تشبیه نماید.

خویشتنداران به ما آموخته‌اند که از ترک این دنیا سر باز نزنیم. دروازه‌هاى زندان عاقبت گشوده شده است. من همیشه به زندگى با این دید نگاه کرده‌ام. اما ترس و هراس و بزدلى‌ام پای مرا مى‌لرزاند. دوازده روز ییش، در لاپلاتا، سخنرانى‌هایى ارایه کردم درباره ى ششمین کتاب ‏”انید”. وقتى یکى از ابیات هشت هجایى آن را تکرار مى کردم، ناگهان دریافتم که کدام راه را باید پیش بگیرم. فکرهایم را کردم. از آن لحظه به بعد آسیب‌پذیر شده‌ام. سرنوشت من به تو تعلق خواهد گرفت و این مکاشفه ناگهانى را، در میانه ابیات لاتین “ویرژیل ” خواهى یافت و این گفت وگوى پیشگویانه را که در دو مکان و دو زمان جدا از هم صورت‏ مى‌گیرد، فراموش خواهى کرد. وقتى دوباره خواب آن را ببینى، تو همانى مى شوی که من الان هستم و من رؤیاى تو خواهم بود. 

برای درک جزئیات و کشف لایه‌های نهان این داستان نیاز است که با آثار و زندگی بورخس آشنا بود اما دیالوگ‌ها چنان اطلاعات را به زیباترین شکل ممکن در اختیار می‌گذارد که شخصیت هر دو بورخس و دغدغه‌ها و درگیری‌های ذهنی بورخس نویسنده در حد و شاید بیش از ظرفیت این داستان کوتاه برای خواننده نمایان می‌شود. در واقع داستان از زمانی که راوی پا به اتاق شماره ۱۹ می‌گذارد بر دوش دیالوگ‌ها سوار می‌شود.

البته همین وابستگی درک کامل این داستان به زندگی و آثار بورخس می‌تواند خواننده را بیازارد. اگر فرض کنیم که این انتظار از یک داستان کوتاه بجا باشد که در یک نشست خوانده شود و خواننده این حق را دارد که به درک مناسب و متناسب از آن برسد، باید به صراحت گفت که این داستان از این فرض پیروی نمی‌کند. جزئیات داستان سئوالاتی را برای خواننده بوجود می‌آورد که برای پاسخش ناگزیر است پی چیزهایی برود و در مورد اسامی نام برده در داستان مطالعه کند. به جرات می‌توان گفت که ۲۵ اوت ۱۹۸۳ داستانی برای یک‌بار خواندن نیست.

از یک منظر داستان جنبه اعتراف دارد. بورخس از این داستان استفاده کرده است برای عیان شخصیت خویش و اظهار ناخرسندی او از خویش و شاید بی‌ارزش خواندن آنچه او سالها برای به دست آوردنش تلاش کرده است. در عین حال بورخس اعتراف می‌کند که حتی اگر در ۶۱ سالگی از آینده خبر داشت قدرت مبارزه و تغییر در آن را نداشت. به عبارتی خود را تسلیم و مقهور تقدیر می‌داند.

“این گفت وگوى پیشگویانه را که در دو مکان و دو زمان جدا از هم صورت‏ مى‌گیرد، فراموش خواهى کرد. وقتى دوباره خواب آن را ببینى، تو همانى مى‌شوی که من الان هستم و من رؤیاى تو خواهم بود.”

معلوم نیست اگر از بورخس پرسیده می‌شد که داستان ۲۵ اوت ۱۹۸۳ را در چه مدت نوشته است چه پاسخی می‌داد اما دور از انتظار نیست شبیه همان جوابی را بدهد که وقتی از چخوف در مورد مدت زمان نوشتن داستان «اسقف» پرسیدند. چخوف در پاسخ این پرسش گفته بود ۴۰ سال. این داستان هم درونمایه اسقف را دارد. در آن داستان هم اسقف نماینده چخوف است که فضای داستان مملو از تنهایی اوست که احتمالا ناشی از موفقیت‌ها و جایگاه او.  بورخس نیز برای نوشتن این داستان حتی اگر در یک روز آن را به روی کاغذ آورده باشد و بازنویسی کرده باشد، اما نیاز به دورنمایه‌ای دارد که برای شکل‌گیری آن به زمانی طولانی نیاز است. البته باید متذکر شد که چخوف در داستان اسقف دست و دلبازتر بوده است و جزئیات بیشتری برای شناخت به خواننده می‌دهد اما در ۲۵ اوت ۱۹۸۳ بورخس به شدت مختصر نوشته است.

 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *