بعضی سطور را باید رسا خواند آنگونه که گوش‌هایت دوبار بشنوند. یکی از راه درون و یکی از راه پژواک صدای حنجره‌ات که می‌پیچد در فضای اطراف. باید رسا بخوانی که خیالت همراهت بیاید. در میان راه نماند. راه گم نکند. شیطنت نکند. باید رسا بخوانی که حظ خواندت دو چندان شود. بی‌ترس از اینکه اشتباه بخوانی و بی‌ترس از آنکه نفهمیدی. بخوانی اگر لازم شد به تکرار و تکرار و تکرار و اگر نفهمیدی، تصور کنی و رد شوی و کیف کنی از نفهمیدنت و تصورات مبهمت. که گفته است که ابهام تلخ است؟ آنکه گفته است دست بر امواج یال مادیان سرخ نبرده است. 

بعضی سطور را باید رسا خواند و به وقتش. یک غروب تا طلوع. یکسر. یک نفس. گویی که جامی آب خنک را در آن بادیه که راه گریز نیست از آفتاب، برای خاموشی عطش سر می‌کشی. باید وعده کنی که آفتاب نزده بیش از قضای نماز به انتها بری سطور را و سلام دهی. و شاید اینجا تنها جایی باشد که شک نه مکروه که مباح است. شک کنی که آیا باید دوباره بخوانی و سرشار افسوس شوی که چشم‌هایت چرا سرخ است و سرشار خواب و وقت تنگ است و عمر کوتاه برای لذت بردن از جامی دیگر. افسوس که زمان و جهان چاره‌ای جز تاخت برای پاهای پیاده نگذاتشته است. چرا مادیانی سرخ ندارم که بتازم. بتازم به جایی که زمان ایستاده باشد و من باشم و مادیان سرخ و چشمی که انتظار می‌کشد، امید که برای من.

راستی از یمن چه مانده است امروز جز افسوس نبودن «قیس» که بسراید برای مویه‌های مادران یمنی؟ که بگوید از عشقی که افتاده به زیر پای سپاه. از آن نعشی که تلوتلو می‌خورد زیر سم اسب دوستان و دشمنان.

کجایی ای مادیان سرخ که بتازیم تا جایی که نیست شویم.

 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *